خانه » داستان های شیوانا » داستان های شیوانا عشق بی وفا

27 esfand 9

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

داستان های شیوانا عشق بی وفا

داستان های شیوانا عشق بی وفا

داستان های شیوانا عشق بی وفا

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد

شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفائی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است

شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند

شیوانا با تبسم گفت :  اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟

شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود

شیوانا با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است

تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است

این ربطی به دخترک ندارد

هر کس دیگری هم جای دختر بود ، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی

بگذار دختر برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد !

دختر اگر رفت با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد

چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند !

به همین سادگی!

داستان های شیوانا عشق بی وفا

آخرین ویرایش در 20 مرداد 1395 ساعت 10:36

این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 4.75 ( 8 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 2 نظر ثبت شده است.

  1. نظرات

    به نظر من گاهی نمیشه اینجوری عمل کرد چون ما احساسات خاص خودشو فقط میتونیم به یک نفر داشته باشیم

  2. نظرات

    بسیار زیبا و کاملا واقعی

باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات