خانه » داستان کوتاه » داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن

تبلیغات

تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن

تاریخ ارسال مطلب : 12 مرداد 1395

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن

در روزگاران قدیم مردی ثروتمند و غنی وجود داشت که با وجود بی نیازی اش از مال و منال دنیا همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود .

با اینکه از همه ثروت های دنیا بهره مند بود هیچ گاه شاد و خوشحال دیده نمی شد .

او خدمتکار جوانی داشت که ایمان درونش موج می زد .

و همیشه تنها کسی که به او امید به زندگی می داد همین خدمتکار جوان و مومن بود .

روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت :

ارباب آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما این جهان را اداره می کرد؟

او پاسخ داد : بله همین گونه بوده که می گویی …

خدمتکار جوان دوباره پرسید :

آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟

ارباب ثروتمند پاسخ داد : بله همینطور خواهد بود …

خدمتکار با لبخندی زیبا بر روی لبانش گفت:

پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا اداره کند؟

به او اعتماد کن وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود

هیچ وقت اعتمادتون رو نسبت به خدا از دست ندید جایی که انتظارشو ندارید دستتون رو می گیره …

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن


این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 4.00 ( 30 رای )
اشتراک گذاری مطلب

ad ad
باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات