خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه زنجیر عشق

تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

داستان کوتاه زنجیر عشق

تاریخ ارسال مطلب : 17 مرداد 1395

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق

در یک عصر سرد و برفی وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت

کنار جاده پیر زنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود

اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد

پیر زن پرسید : من چقدر باید بپردازم؟

اسمیت به پیر زن گفت : شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در این چنین شرایطی بوده ام

و روزی یک نفر هم به من کمک کرد همون طور که من به شما کمک کردم

اگر واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !

چند مایل جلوتر پیر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست

بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه هزار دلار شو بیاره پیر زن از در بیرون رفته بود

درحالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود

در یادداشت چنین نوشته بود :

شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد همون طور که من به شما کمک کردم

اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :

باورت می شه اسمیت همه چیز داره درست می شه

داستان کوتاه زنجیر عشق


این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 3.20 ( 15 رای )
اشتراک گذاری مطلب

ad ad
باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات