خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

تاریخ ارسال مطلب : 24 مرداد 1395

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت

یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود

به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است

مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت

شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت

و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت

و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم

دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت

وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم

و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل


این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 3.86 ( 7 رای )
اشتراک گذاری مطلب

ad ad
باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات