خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند

تبلیغات

تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند

تاریخ ارسال مطلب : 16 مرداد 1395

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند

در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود

او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود

شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد

و همه مردم از او کناره گیری می کردند

قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود

او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود

سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت

تا اینکه یک روز همسایه ای جدیدی در کنار خانه ی  پیرمرد سکنی گزید

آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند

یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او در حال گذر بود که

ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان در هم گره خورد

اما اینبار مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کرد

حتی با لبخندی زبا به پیرمرد نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سلام کرد و رفت

طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تا دخترک را ببیند

دخترک هم به این موضوع پی برده بود و هم روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد

دخترک بهمراه خانواده اش یک هفته به مسافرت رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست

دو هفته بعد پستچی نامه ای در خانه ی دخترک آورد

وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش را به نام دخترک کرده بود

و در پایان وصیت نامه نوشته بود

تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی !

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند


این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 4.43 ( 7 رای )
اشتراک گذاری مطلب

ad ad
باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات