خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه وعده

تبلیغات

تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

داستان کوتاه وعده

تاریخ ارسال مطلب : 27 تیر 1393

داستان کوتاه وعده

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .

آن شب هوا خیلی سرد بود .

هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد .

داستان کوتاه وعده

داستان کوتاه وعده

از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟

سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم

پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گورم برایت لباس گرم بیاورند

نگبان خیلی خوشحال شد و متظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است

صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش روی برف ها نوشته بود اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد

منبع : ” داستان کوتاه

داستان کوتاه وعده


این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 4.50 ( 2 رای )
اشتراک گذاری مطلب

ad ad
باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات