خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

تبلیغات

تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

تاریخ ارسال مطلب : 17 دی 1393

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد

و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند

مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

مرد چلاق اسب را نگه داشت

مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛

زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی


این مطلب مفید بود ؟
امتیاز 3.67 ( 9 رای )
اشتراک گذاری مطلب

ad ad
باز نشر مطالب تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز می باشد
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات