تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
عینک خلبانی شیشه آبی
ساعت دیواری
ادکلن
رولکس
الیزابت
گردنبند
اسلیک

آرشیوهای برچسب : شعر حافظ با معنی

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

پنج شنبه ، 31 مرداد 1392 73 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

حافظ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

شنبه ، 26 مرداد 1392 56 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو

به هواداری آن عارض و قامت برخاست

حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت

به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت

سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

حافظ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

چهارشنبه ، 16 مرداد 1392 36 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

سه شنبه ، 8 مرداد 1392 115 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

یکشنبه ، 30 تیر 1392 64 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

شعر حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

اشعار حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

عاشقانه های حافظ ساقیا آمدن عید مبارک بادت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

دوشنبه ، 10 تیر 1392 92 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

منبع : سایت تفریحی نمکستان

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

یکشنبه ، 2 تیر 1392 46 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

حافظ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

شنبه ، 11 خرداد 1392 39 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
حافظ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

حافظ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

حافظ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

حافظ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

شعر حافظ صلاح کار کجا و من خراب کجا

دوشنبه ، 30 بهمن 1391 61 بازدید 0 دیدگاه نوشته:نمکستان
شعر حافظ صلاح کار کجا و من خراب کجا

شعر حافظ صلاح کار کجا و من خراب کجا

شعر حافظ صلاح کار کجا و من خراب کجا

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

شعر حافظ الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

شنبه ، 21 بهمن 1391 289 بازدید 4 دیدگاه نوشته:نمکستان
شعر حافظ

شعر حافظ

شعر حافظ     اشعار حافظ

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌ خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

تمامی حقوق مادی و معنوی برای سایت تفریحی نمکستان محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد .