تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

بایگانی برچسب ها: داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه شعرای بی پول

داستان کوتاه شعرای بی پول

داستان کوتاه شعرای بی پول داستان کوتاه شعرای بی پول یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد اخوان گفت این پول چیه ؟ تو که پول نداشتی نصرت رحمانی گفت : از دم در پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه...

ادامه مطلب

داستان کوتاه من کی هستم ؟

داستان کوتاه من کی هستم ؟

داستان کوتاه من کی هستم ؟ داستان کوتاه من کی هستم ؟ من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام من همسری مهربان و مادری فداکار هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند من ضعیفه هستم وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص یک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی داشت پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت می دم در عوض تو همه شیرینی هاتو به من بده دختر کوچولو قبول کرد داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مردی خوشبخت short story

داستان کوتاه مردی خوشبخت short story

داستان کوتاه مردی خوشبخت short story داستان کوتاه مردی خوشبخت short story سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت : نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد اما نوانستند تنها یکی از طبیبان گفت : من می‌توانم شاه را معالجه کنم اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید پادشاه معا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story

داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story

داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت او باید تا 100 می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد همه پنهان شدند الا نیوتون … نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین انیشتین  تا صد شمرد...

ادامه مطلب