27 esfand 9

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

بایگانی برچسب ها: دیوان اشعار حافظ

شعر زیبای حافظ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

شعر زیبای حافظ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

شعر زیبای حافظ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است...

ادامه مطلب

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست هر سر موی مرا با ...

ادامه مطلب

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست باده نوشی که در او روی و ریایی نبود بهتر از زهدفروشی که در او ر...

ادامه مطلب

شعر زیبای سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت از حافظ

شعر زیبای سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت از حافظ

شعر زیبای سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت از حافظ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا...

ادامه مطلب

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

حافظ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفت...

ادامه مطلب

حافظ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

حافظ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

حافظ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت...

ادامه مطلب

شعر ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت حافظ

شعر ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت حافظ

شعر ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت حافظ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد اندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست از این شیوه که مست است شرابت تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت هر نا...

ادامه مطلب

شعر زیبای می‌ دمد صبح و کله بست سحاب از حافظ

شعر زیبای می‌ دمد صبح و کله بست سحاب از حافظ

شعر زیبای می‌ دمد صبح و کله بست سحاب از حافظ می‌دمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب می‌چکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب می‌وزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب در میخانه بسته‌اند دگر افتتح یا مفتح الابواب لب و دندانت را حقوق نمک هست بر جان و سینه‌های کباب این چنین موسمی عج...

ادامه مطلب

شعر زیبای ساقی به نور باده برافروز جام ما از حافظ شیرازی

شعر زیبای ساقی به نور باده برافروز جام ما از حافظ شیرازی

شعر زیبای ساقی به نور باده برافروز جام ما از حافظ شیرازی ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانا...

ادامه مطلب

شعر زیبای ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما از حافظ

شعر زیبای ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما از حافظ

شعر زیبای ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما از حافظ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای بو که بویی بشنو...

ادامه مطلب

شعر زیبای حافظ به نام رونق عهد شباب است دگر بستان را

شعر زیبای حافظ به نام رونق عهد شباب است دگر بستان را

شعر زیبای حافظ به نام رونق عهد شباب است دگر بستان را رونق عهد شباب است دگر بستان را می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را ...

ادامه مطلب

شعر حافظ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما از حافظ

شعر حافظ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما از حافظ

شعر حافظ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما از حافظ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما...

ادامه مطلب

شعر حافظ به نام ساقیا برخیز و درده جام را

شعر حافظ به نام ساقیا برخیز و درده جام را

شعر حافظ به نام ساقیا برخیز و درده جام را ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینهٔ نالان من سوخت این افسردگان خام را محرم راز دل شیدای خود کس نمی‌بینم ز خاص و عام را با دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یک باره...

ادامه مطلب

شعر حافظ به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

شعر حافظ به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

شعر حافظ به ملازمان سلطان که رساند این دعا را به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را چه قیامت ...

ادامه مطلب

شعر زیبای صوفی بیا که آینه صافیست جام را از حافظ

شعر زیبای صوفی بیا که آینه صافیست جام را از حافظ

شعر زیبای صوفی بیا که آینه صافیست جام را از حافظ صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچین کان جا همیشه باد به دست است دام را در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آد...

ادامه مطلب