تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

بایگانی برچسب ها: داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار

داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار

داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار عیادت مرد ناشنوا از همسایه ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند. پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من ا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد

داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد

داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد مردی که در اتاقش را قفل می زد می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند . پادشاه د...

ادامه مطلب

داستان کوتاه زیبا و آموزنده سه سوال در مورد خدا

داستان کوتاه زیبا و آموزنده سه سوال در مورد خدا

داستان کوتاه زیبا و آموزنده سه سوال در مورد خدا داستان کوتاه در مورد خدا سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی. سوال اول: خدا چه میخورد؟ سوال دوم: خدا چه می پوشد؟ سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود. غلامی فهمیده وزیرک داشت. وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم. اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میک...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و آموزنده شاهزادگان مصری

داستان کوتاه و آموزنده شاهزادگان مصری

داستان کوتاه و آموزنده شاهزادگان مصری دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمد...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن

داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن

داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم! رفیق اولم ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده و جالب قربانی کردن

داستان کوتاه آموزنده و جالب قربانی کردن

داستان کوتاه آموزنده و جالب قربانی کردن یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره . دامپزشک میگه : ” اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید “ گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه… روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: ” بلند شو بلند شو رو پات بایست” باز گاو ...

ادامه مطلب

داستان آموزنده و زیبای برنده مسابقه زیبایی

داستان آموزنده و زیبای برنده مسابقه زیبایی

داستان آموزنده و زیبای برنده مسابقه زیبایی یک شرکت موفق محصولات زیبایی در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد,و فورا آن را به دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود که شرح داده بود خانواده آنها از هم پاشیده شده و در مح...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده پیشگوی پادشاه

داستان کوتاه آموزنده پیشگوی پادشاه

داستانهای کوتاه | داستان پیشگوی پادشاه | داستان کوتاه نمکستان » داستان زیبا و اموزنده در مورد پیشگویی برای پادشاه ، در ادامه با ما همراه باشید داستان زیبا و آموزنده پیشگویی برای پادشاه نادان روزي پیش گوي پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلاي عظیمی براي پادشاه اتفاق خواهد افتاد.  پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاري بکند. پادشاه به سرع...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و زیبای راز زندگی کجاست ؟

داستان کوتاه و زیبای راز زندگی کجاست ؟

داستان راز زندگی | داستان های کوتاه | راز زندگی کجاست ؟ در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن ، فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده ، سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی خداوند فرمود …. اگر من بخواهم به گف...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده تله موش

داستان کوتاه آموزنده تله موش

داستان کوتاه آموزنده تله موش موشی از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بسته‌ای را باز می‌کردند. فهمید که محتوی جعبه چیزی نیست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حیاط مزرعه که می‌رفت، جار زد : تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد. مرغک قدقد کرد و پنجه‌ای به زمین کشید. سرش را بلند کرد و گفت: بیچاره، این تویی که باید نگران باشی، این قضیه هیچ ربطی به من ندارد، من که توی تله ن...

ادامه مطلب