27 esfand 9

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

بایگانی برچسب ها: داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید داستان کوتاه در مورد خدا تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا

داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا

داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا پسر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟ مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم ، خیلی زود برمی گردم اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد حدود نیم ساعت ب...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی

داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی

داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی روزی از دانشمندی ریاضیدان پرسیدند : نظرت در مورد انسان ها (  زن و مرد ) چیست ؟ ریاضیدان بزرگ لبخندی زد و پاسخ داد : اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس برابر هستند با عدد  1 اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 10 اگر پول و مال هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 100 اگر دارای اصل و نصب هم باشند پس ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟ پسرک جواب داد : قرآن – از کجای قرآن؟ – انا فتحنا … نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد نادر گفت : چر ا نمی گیری؟ گفت : مادرم مرا می‌زند می‌...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و قشنگ شایعه

داستان کوتاه و قشنگ شایعه

داستان کوتاه و قشنگ شایعه زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم شاگرد قبول کرد استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند برد استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن مکالمات بین کودکان به ا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید : معنی این کار چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید رئیس پاسخ می دهد : خودم می‌دانم ، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد : درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گز...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه برد...

ادامه مطلب

داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز

داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز

داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت : تبرم توی رودخونه افتاده فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید : آیا این تبر توست؟ هیزم شکن جواب داد : نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید : آیا این تبر ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه جنایت کار مهربان

داستان کوتاه جنایت کار مهربان

داستان کوتاه جنایت کار مهربان جنایت کاری که یک آدم را کشته بود در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف خسته و کوفته به یک دهکده رسید چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد اما بی پول بود بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می ک...

ادامه مطلب

داستان کوتاه برادر خوب

داستان کوتاه برادر خوب

داستان کوتاه برادر خوب شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن راتحسین می کرد پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید : این ماشین مال شماست آقا؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت : برادرم به عنوان عیدی به من داده است پسر متعجب شد وگفت : منظورت...

ادامه مطلب

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. داستا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست دختری کنجکاو می پرسید : ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت : عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت : بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت : کوچه ای بن بست سالکی گفت : راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت : عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت : شوخی لوسی است تاجری گفت : عشق کیلو چند؟ مفلسی گفت : عشق پر...

ادامه مطلب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن . داستان کوتاه گداهای بازایاب short story کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می ده...

ادامه مطلب