تبلیغات

مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

تبلیغات

بایگانی برچسب ها: داستان کوتاه جالب

داستان کوتاه دلیل قانع کننده

داستان کوتاه دلیل قانع کننده

داستان کوتاه دلیل قانع کننده مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان جالب و طنز کار مشاوران

داستان جالب و طنز کار مشاوران

داستان جالب و طنز کار مشاوران چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سر و کله‏ ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏ های خاکی پیدا می‏شود. راننده ی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفش های Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده و طنز خرید شوهر

داستان کوتاه آموزنده و طنز خرید شوهر

داستان کوتاه آموزنده و طنز خرید شوهر یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه انتخاب همسر

داستان کوتاه انتخاب همسر

داستان کوتاه انتخاب همسر جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه زود قضاوت نکنید

داستان کوتاه زود قضاوت نکنید

داستان کوتاه زود قضاوت نکنید مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان کوتاه آرزوی خانم ها

داستان کوتاه آرزوی خانم ها

داستان کوتاه آرزوی خانم ها روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه راز خوشبختی

داستان کوتاه راز خوشبختی

داستان کوتاه راز خوشبختی روزی یک زوج ، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر

داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر

داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر روزی رسول خدا (ص) نشسته بود عزراییل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر(ص) از او پرسید : ای برادر چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت : داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر یک : روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر...

ادامه مطلب

داستان کوتاه شعرای بی پول

داستان کوتاه شعرای بی پول

داستان کوتاه شعرای بی پول داستان کوتاه شعرای بی پول یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد اخوان گفت این پول چیه ؟ تو که پول نداشتی نصرت رحمانی گفت : از دم در پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه...

ادامه مطلب

داستان کوتاه من کی هستم ؟

داستان کوتاه من کی هستم ؟

داستان کوتاه من کی هستم ؟ داستان کوتاه من کی هستم ؟ من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام من همسری مهربان و مادری فداکار هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند من ضعیفه هستم وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص یک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی داشت پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت می دم در عوض تو همه شیرینی هاتو به من بده دختر کوچولو قبول کرد داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مردی خوشبخت short story

داستان کوتاه مردی خوشبخت short story

داستان کوتاه مردی خوشبخت short story داستان کوتاه مردی خوشبخت short story سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت : نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد اما نوانستند تنها یکی از طبیبان گفت : من می‌توانم شاه را معالجه کنم اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید پادشاه معا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story

داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story

داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story داستان کوتاه دانشمندان در بهشت short story روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت او باید تا 100 می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد همه پنهان شدند الا نیوتون … نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین انیشتین  تا صد شمرد...

ادامه مطلب